تبلیغات
گزیده ای از بهترین مطالب,عكس, داستان های جالب و خواندنی

هفت سال گذشت :)

نویسنده :reza damavandi
تاریخ:دوشنبه 28 اسفند 1396-05:27 ب.ظ

سلام به دوستان همگی سلام

الان که در حال نوشتن هستم تقریبا هفت سال از نوشتن اخرین مطبی که گذاشتم میگذره البته هر چن وقت یه بار به داشبورد میرفتم و نگاهی به نظرات دوستان عزیز میگذاشتن میگردم

خیلی ممنون از دوستان خارجی که با پیاماشون منو خوشحال کردن :)))

ادزس اینستاگرامم رو میزارم دوستان منو فالو کنید از عکسای هنریمم لذت ببرید (rz.dmv)

(follow me on instagram (rz.dmv

یا حق



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زوج خوشبختی که در همه ‌چیز شریکند !!! (حتما این داستان را بخوانید)

نویسنده :reza damavandi
تاریخ:دوشنبه 24 آبان 1389-10:58 ب.ظ

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آن‌ها در میان زوج‌های جوانی که در آن‌جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:


نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند...

ادامه>>>


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان معلم و سیب و توت فرنگی (داستانی زیبا و خواندنی)

نویسنده :reza damavandi
تاریخ:جمعه 14 آبان 1389-10:20 ق.ظ

یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می‌داد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

 پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: ۴ تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت...


ادامه>>>


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

راز زندگی مشترک!!!

نویسنده :reza damavandi
تاریخ:دوشنبه 26 مهر 1389-06:30 ب.ظ

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند...

ادامه>>>


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان زیبای تغییر (داستانی آموزنده)

نویسنده :reza damavandi
تاریخ:دوشنبه 26 مهر 1389-05:38 ب.ظ

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد : من کور هستم لطفا کمک کنید . . .


ادامه>>>


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به کوری چشم نیوتن (+عکس بسیار جالب)

نویسنده :reza damavandi
تاریخ:شنبه 13 شهریور 1389-09:37 ب.ظ


ادامه>>>


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سمعک (داستان طنز)

نویسنده :reza damavandi
تاریخ:جمعه 12 شهریور 1389-10:49 ب.ظ

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو ...

ادامه>>>


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انشاء خنده دار یک کوچولو درباره صبر ( بخندید)

نویسنده :reza damavandi
تاریخ:جمعه 12 شهریور 1389-05:19 ب.ظ



ادامه>>>


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زرنگترین پسر دنیا (طنز)

نویسنده :reza damavandi
تاریخ:پنجشنبه 11 شهریور 1389-10:33 ب.ظ

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی...

ادامه>>>


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عوض شدن جای آدم ها و حیوانات (+عکس بسیار جالب)

نویسنده :reza damavandi
تاریخ:جمعه 29 مرداد 1389-08:34 ق.ظ



ادامه>>>


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

استاد و چهار دانشجوی دروغ گو!!!

نویسنده :reza damavandi
تاریخ:دوشنبه 25 مرداد 1389-08:29 ب.ظ

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحانات پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند اما وقتی به شهر خود برگشتند فهمیدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه؛ امتحان دوشنبه صبح بوده است...


ادامه>>>


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کلنگ را بردار

نویسنده :reza damavandi
تاریخ:دوشنبه 25 مرداد 1389-08:02 ب.ظ

قلمی از قلمدان قاضی افتاد.

شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.

قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟


مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی!!!


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان کوتاه بسکویت!!!

نویسنده :reza damavandi
تاریخ:دوشنبه 25 مرداد 1389-07:59 ب.ظ

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
ادامه>>>


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چرچیل!!! (قصه ای بسیار زیبا)

نویسنده :reza damavandi
تاریخ:سه شنبه 19 مرداد 1389-11:31 ب.ظ

چرچیل (نخست ورزیر انگلیس در جنگ جهانی دوم)روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر بی بی سی برای مصاحبه می‌رفت.
هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت
آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم...

ادامه>>>


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هووی شوهر (بسیار جالب)

نویسنده :reza damavandi
تاریخ:سه شنبه 19 مرداد 1389-11:25 ب.ظ

یه خانومی گربه ی داشت که هووی شوهرش شده بود. آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه. وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه...
ادامه>>>


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روز یکشنبه_ساعت 11 (بسیار جالب)

نویسنده :reza damavandi
تاریخ:دوشنبه 11 مرداد 1389-03:28 ق.ظ

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند. این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت...
ادامه>>>


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6