تبلیغات
گزیده ای از بهترین مطالب,عكس, داستان های جالب و خواندنی
 
گزیده ای از بهترین مطالب,عكس, داستان های جالب و خواندنی
دوشنبه 25 مرداد 1389 :: نویسنده : reza damavandi
قلمی از قلمدان قاضی افتاد.

شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.

قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟


مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی!!!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می‌داد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

 پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: ۴ تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت...



ادامه>>>


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 26 مهر 1389 :: نویسنده : reza damavandi
روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند...


ادامه>>>


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد : من کور هستم لطفا کمک کنید . . .



ادامه>>>


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 13 شهریور 1389 :: نویسنده : reza damavandi


ادامه>>>


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 12 شهریور 1389 :: نویسنده : reza damavandi
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو ...


ادامه>>>


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



ادامه>>>


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 11 شهریور 1389 :: نویسنده : reza damavandi

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی...


ادامه>>>


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



ادامه>>>


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 مرداد 1389 :: نویسنده : reza damavandi

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحانات پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند اما وقتی به شهر خود برگشتند فهمیدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه؛ امتحان دوشنبه صبح بوده است...



ادامه>>>


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 مرداد 1389 :: نویسنده : reza damavandi
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

ادامه>>>


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 مرداد 1389 :: نویسنده : reza damavandi
چرچیل (نخست ورزیر انگلیس در جنگ جهانی دوم)روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر بی بی سی برای مصاحبه می‌رفت.
هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت
آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم...


ادامه>>>


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 مرداد 1389 :: نویسنده : reza damavandi
یه خانومی گربه ی داشت که هووی شوهرش شده بود. آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه. وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه...

ادامه>>>


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 11 مرداد 1389 :: نویسنده : reza damavandi
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند. این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت...

ادامه>>>


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 11 مرداد 1389 :: نویسنده : reza damavandi
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت:
از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا
با وجودى پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد...




ادامه>>>


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : reza damavandi
نویسندگان
نظرسنجی
بچه ها!!!! نظزتون درباره ی وبلاگ من چیه؟(کلیک کن موس مصرف نمی شه)!!!











آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داغ کن - کلوب دات کام